|
Eventually, you reach a point of temporary diminishing return. The amount of effort you need to put into understanding the new process feels like it has begun to exceed the value you derive from the change, and happiness plateaus. At a point during this plateau, you’re put in a position where you need to perform a task in a given amount of time using the new technology. It might be represented by needing to get a schematic-level design sent out to a contractor or create something as simple as a stair. Regardless, the process is a foreign one and by its nature is unpredictable in time. You’ll be faced with a decision to forge ahead using an unpredictable method or revert to a more familiar yet inefficient process.
و به فاحشه بودن ذهن باکره گان قلب فاحشه در حسرت عشق های ابراز نشده و ذهن باکره گان اسیر غریزه های ارضا نشده
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ... مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعو
کفش ها را به پا کن
تا سپیده راهی نیست
از بیراهه می رویم تا راه کوتاهتر شود
باور کن
میان این دیوارهای تنگ...
زیز این آسمان سیاه هم
می توان رقصید
می توان تا مرگ آخرین ستاره
دست ها را در جیب برد
سوت زد
آواز خواند
شب شیشه ای بارون زده آیینه ای رویاست پشت پس هر پنجره تصویری تو پیداست از تو همه ای خانه ای من شهر تماشاست دنیا یی من اینجاست همین گوشه ای دنیاست
دیشب داشتم طبق معمول یک کتاب روانشناسی می خوندم یه چیزی خیلی قشنگ پیدا کردم اگه بتونم طبق اون رفتار کنم درصدی بالای از احساس خوبم تامین میشه.البته کتاب سه صد صفحه است ولی خوب یه فرمول واسه عشق داشت که برام تازه گی داشت چون تو دنیای ما عشق وغریزه رو اشتباها مترادف تعریف کردن که البته مرز خیلی نزدیگی هم دارند چون هردو تحت تاثیر ترشحات اپی نفرین ونور اپی نفرین هورمونهای که بر اثر تحریک سیستم سیمپاتیک ترشح می شن فعالیت می کنند.به طور خلاصه در هردو احساس دخیل است.
ولی این مطلب رو که خوندم یه چیزی کلی و مفیدی ست. 1-دروه جنین –ویتامین "خ"-عشق و حمایت از طرف خداوند. 2- تا هفت سالگی –ویتامین "و"-عشق و حمایت از طرف والدین. 3- هفت تا چهارده سالگی –ویتامین"ف"-عشق و حمایت از طرف فامیل. 4- چهارده تا بیست و یک سالگی – ویتامین"د"- عشق و حمایت از طرف دوستان و سایرینی که افکار و اهداف مشترک دارند. 5- بیست و یک تا بیست و هشت سالگی –ویتامین "خ2" –عشق و حمایت از طرف خودمان. 6- بیست و هشت تا سی و پنج سالگی –ویتامین"ر"- عشق و حمایت روابط دوستانه شراکت و.... 7- سی وپنج تا چهل ودوسالگی-ویتامین "و2"-عشق و حمایت کسانی که به هم وابسته اند. 8- چهل و دو تا چهل و نه سالگی –ویتامین"ا"-پس دادن دین به اجتماعی که در آن به سر می بریم. 9- چهل و نه تا پنجاه و شش سالگی-ویتامین"ج"-پس دادن دین به جهانی که در آن به سر می بریم. 10- پنجاه و شش سالگی به بالا-ویتامین"خ3"-خدمت به خداوند. البته ما در تمام دوره های زندگی به همه ی از این ویتامین ها نیاز داریم درست مثل 20آمینو اسیدهای که مطلقا نیاز است برای ساخت پروتئین ها در بدن ولی هر کدام اساس یک پروتئین خاص را می سازد.همینطور در دوره ی خاصی از زندگی ما به یکی از این ویتامین ها به مقداری بیشتری نیاز داریم.مثلا از بیست و یک سالگی تا بیست و هشت سالگی به ویتامین "خ2" که عشق و حمایت از طرف خودمان است بیشتر نیاز داریم.نتیجه گیری من اینه که هم سن و سالان من خودتونو عشق است حسابی خوش بگذرونید چون بعد از بیست و هشت سالگی روابط های خانوادگی و اجتماعی شروع میشن و دیگه وقت واسه خودتون کمه.گفته باشم ها.
دیروز با یکی از هم کلاسی های قدیمیم بعد از مدت زمان طولانی صحبت کردم خیلی خوشحال شدم کلی تجدید خاطرات کردیم البته اون یاد آرود شد من بعضی چیز ها رو کلا یادم رفته بود .قضیه اینجوری بود که ترم سوم ژورنالیسم بودیم استاد اصول تحقیق مون چندین موضوع داد به ما واسه تحقیق که هر پنج یا شش نفر روی یه موضوع تحقیق کنیم موضوع ما شش نفر اخلاق ژورنالیسم بود و گروه شش نفره ما متشکل از سه دختر و سه پسر بود که سه نفر مون (دو تا دختر و یه پسر )عمرا اگه به خودشون زحمت داده باشن از اول گفتن ما فقط اسم مون تو گروه ولی توقع نداشته باشید که هم کاری کنیم منم متاسفانه رئیس گروه بودم و هر طور می شد باید تحقیق روآماده می کردم دو هفته وقت داشتیم خلاصه من موندم با دو تا پسر (رامش و موسی)پسرای با حالی بودند موسی بچه شهرستان بود و حسابی درس خون رامش زیاد اهل درس نبود البته هیچ وقت نمی افتاد اما بیست هم نمی شد ولی پسر خیلی با کلاس و مادبی بود. هیچ کتابی به این عنوان پیدا نمیشد باید منابع کلی رو بر رسی می کردیم و هرچه که به این موضوع ارتباط داشت رو یه جوری به هم ربط می دادیم ولی خدایش کاری سختی بود من مونده بودم کلی تحقیق و امتحاناتمم نزدیک بود بدتر از همه که وقت مون هم کم بود باید تا روز سمینار آماده اش می کردیم . یه روز چند تا کتاب که مربوط می شد به مطبوعات رسانه ها و ….. گرفتم گفتم بچه ها اینجوری نمیشه امروز بعد از تعطیل شدن کلاس همه باید بمونند تا یه چیزی سر هم کنیم طبق معمول سه نفر جیم شدن من موندم رامش و موسی از اونجای که رامش زیاد اهل خوندن نبود گفت بچه ها اگه سهم منو هم شما ببینید من می رم نهار میارم اینجوری دستی به سرو گوش معده ها مون هم کشیدیم .شیطنت موسی گل کرد چشمکی زد به من گفت باشه به شرطی که نهار مهمون تو باشیم بنده خدا قبول کرد و رفت دنبال نهار بعد از نیم ساعت با کلی خرید بر گشت ولی یه کاری خیلی با حال کرده بود و هدفشم حک کردن خاطره وبود به اون اینکه به جای پیپ سی نوشابه خانواده خریده بود کلی خندیدیم بهش.البته ناگفته نمونه که موسی سهمش رو کار کرد. ولی خدایش لحظات قشنگی بود. دیروز که باهاش صحبت می کردم گفتش موقعیت کاری خلیلی خوبی با حقوق بالا داره .هنوز ازدواج نکرده ولی گلوش یه جای گیره فقط منتظره موقعیتش پیش بیاد. یه عالمه مشورت خواست که چه کار کنه منم تا جای تونستم راهنمایی کردم.دوستان خوبی بودیم یادش بخیر صمیمیت خاصی داشتیم کلاس مون تک بود قشنگ یادمه همه ای استادا ازمون تعریف می کردند واسه این موضوع ولی از اونجای که هیچ جنگلی بودن درخت خشک نیست داشتیم چند تا پسر که کلاس رو به آتش می کشیدند ولی خدا رو شکر بقیه جلوشونو می گرفتند اما بنده خدا ها ترم دوم همه شون افتادن اینجوری از شر شون راحت شدیم. دلم واسه اون روزها تنگ شده
چند روزه داشتم سریال فرار از زندان رو نگاه میکردم بدجوری معتاد شدم هیچ کاری نمیکردم فقط میخواستم ببینم آخرش چه میشه دیشب تموم شد ولی اونجوری که میخواستم نشد.خیلی ناراحت شدم واسه همه شون.مخصوصاً خانم دکتر و مایکل چون من از تنهای متنفرم و مایکل هر موقع میگفت ما با همیم سارا میگفت این جمله رو خیلی دوست داره. راستی یه چیزی دیگه که تو این سریال توجه منو جلب کرد سانسور لباس بود خیلی هم خنده دار خدایش این جمهوری اسلامی هم شورشو در آورد خانمهای که دامنشون یه خورده کوتاه بود براش دامن ساختن اونم کاش یه کم درست کار کنن حداقل آبروریزی نباشه اون قسمت رو که علاوه کرده از خود خانم یا زودتر یا دیر تر حرکت میکنه و همینطور لباسهای بدون آستین رو براش آستین ساختن و یه کم جلوی گلشو پوشانده که اصلا رنگش تابلو چه بگم.یکی نمیگه نسخهٔ اصلی اون تو بازار چند هزار تومانه شما دارین واسه کی این کار رو میکنین.
|
| ||||||