حرفهای نگفته

 

دیشب داشتم طبق معمول یک کتاب روانشناسی می خوندم یه چیزی خیلی قشنگ پیدا کردم اگه بتونم طبق اون رفتار کنم درصدی بالای از احساس خوبم تامین میشه.البته کتاب سه صد صفحه است  ولی خوب یه فرمول واسه عشق داشت که برام تازه گی داشت چون تو دنیای ما عشق وغریزه رو اشتباها مترادف تعریف کردن که البته مرز خیلی نزدیگی هم دارند چون هردو تحت تاثیر ترشحات اپی نفرین ونور اپی نفرین هورمونهای که بر اثر  تحریک سیستم سیمپاتیک ترشح می شن فعالیت می کنند.به طور خلاصه در هردو احساس دخیل است.

 

ولی این مطلب رو که خوندم یه چیزی کلی و مفیدی ست.

1-دروه جنین –ویتامین "خ"-عشق و حمایت از طرف خداوند.

2- تا هفت سالگی –ویتامین "و"-عشق و حمایت از طرف والدین.

3- هفت تا چهارده سالگی –ویتامین"ف"-عشق و حمایت از طرف فامیل.

4- چهارده تا بیست و یک سالگی – ویتامین"د"- عشق و حمایت از طرف دوستان و سایرینی که افکار و اهداف مشترک دارند.

5- بیست و یک تا بیست و هشت سالگی –ویتامین "خ2" –عشق و حمایت از طرف خودمان.

6- بیست و هشت تا سی و پنج سالگی –ویتامین"ر"- عشق و حمایت روابط دوستانه شراکت و....

7- سی وپنج تا چهل ودوسالگی-ویتامین "و2"-عشق و حمایت کسانی که به هم وابسته اند.

8- چهل و دو تا چهل و نه سالگی –ویتامین"ا"-پس دادن دین به اجتماعی که در آن به سر می بریم.

9- چهل و نه تا پنجاه و شش سالگی-ویتامین"ج"-پس دادن دین به جهانی که در آن به سر می بریم.

10- پنجاه و شش سالگی به بالا-ویتامین"خ3"-خدمت به خداوند.

البته ما در تمام دوره های زندگی به همه ی از این ویتامین ها نیاز داریم درست مثل 20آمینو اسیدهای که مطلقا نیاز است برای ساخت پروتئین ها در بدن ولی هر کدام اساس یک پروتئین خاص را می سازد.همینطور در دوره ی خاصی از زندگی ما به یکی از این ویتامین ها به مقداری بیشتری نیاز داریم.مثلا از بیست و یک سالگی تا بیست و هشت سالگی به ویتامین "خ2" که عشق و حمایت از طرف خودمان است بیشتر نیاز داریم.نتیجه گیری من اینه که هم سن و سالان من خودتونو عشق است حسابی خوش بگذرونید چون بعد از بیست و هشت سالگی روابط های خانوادگی و اجتماعی شروع میشن و دیگه وقت واسه خودتون کمه.گفته باشم ها.

 



نویسنده :تنها - ساعت 18:14 روز پنج شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

دیروز با یکی از هم کلاسی های قدیمیم بعد از مدت زمان طولانی صحبت کردم خیلی خوشحال شدم کلی تجدید خاطرات کردیم البته  اون یاد آرود شد من بعضی چیز ها رو کلا یادم رفته بود .قضیه اینجوری بود که ترم سوم ژورنالیسم بودیم استاد اصول تحقیق مون چندین موضوع داد به ما واسه تحقیق که هر پنج یا شش نفر روی یه موضوع تحقیق کنیم موضوع ما شش نفر اخلاق ژورنالیسم بود و گروه شش نفره ما متشکل از سه دختر و سه پسر بود که سه نفر مون (دو تا دختر و یه پسر )عمرا اگه به خودشون زحمت داده باشن از اول گفتن ما فقط اسم مون تو گروه ولی توقع نداشته باشید که هم کاری کنیم منم متاسفانه رئیس گروه بودم و هر طور می شد باید تحقیق روآماده می کردم دو هفته وقت داشتیم خلاصه من موندم با دو تا پسر (رامش و موسی)پسرای با حالی بودند موسی بچه شهرستان بود و حسابی درس خون رامش زیاد اهل درس نبود  البته هیچ وقت نمی افتاد اما بیست هم نمی شد ولی پسر خیلی با کلاس و مادبی بود.

هیچ کتابی به این عنوان پیدا نمیشد باید منابع کلی رو بر رسی می کردیم و هرچه که به این موضوع ارتباط داشت رو یه جوری به هم ربط می دادیم ولی خدایش کاری سختی بود من مونده بودم کلی تحقیق و امتحاناتمم نزدیک بود بدتر از همه که وقت مون هم کم بود باید تا روز سمینار آماده اش می کردیم .

یه روز چند تا کتاب که مربوط می شد به مطبوعات رسانه ها و ….. گرفتم گفتم بچه ها اینجوری نمیشه امروز  بعد از تعطیل شدن کلاس همه باید بمونند تا یه چیزی سر هم کنیم طبق معمول سه نفر جیم شدن من موندم رامش و موسی از اونجای که رامش زیاد اهل خوندن نبود گفت بچه ها اگه سهم منو هم شما ببینید من می رم نهار میارم اینجوری دستی به سرو گوش معده ها مون هم کشیدیم .شیطنت موسی گل کرد چشمکی زد به من گفت باشه به شرطی که نهار مهمون تو باشیم بنده خدا قبول کرد و رفت دنبال نهار بعد از نیم ساعت با کلی خرید بر گشت ولی یه کاری خیلی با حال کرده بود و هدفشم حک کردن خاطره وبود به اون اینکه به جای پیپ سی نوشابه خانواده خریده بود کلی خندیدیم بهش.البته ناگفته نمونه که موسی سهمش رو کار کرد.

ولی خدایش لحظات قشنگی بود.

دیروز که باهاش صحبت می کردم گفتش موقعیت کاری خلیلی خوبی با حقوق بالا داره .هنوز ازدواج نکرده ولی گلوش یه جای گیره فقط منتظره موقعیتش پیش بیاد. یه عالمه مشورت خواست که چه کار کنه منم تا جای تونستم راهنمایی کردم.دوستان خوبی بودیم یادش بخیر صمیمیت خاصی داشتیم کلاس مون تک بود قشنگ یادمه همه ای استادا ازمون تعریف می کردند واسه این موضوع ولی از اونجای که هیچ جنگلی بودن درخت خشک نیست داشتیم چند تا پسر که کلاس رو به آتش می کشیدند ولی خدا رو شکر بقیه جلوشونو می گرفتند اما بنده خدا ها ترم دوم همه شون افتادن  اینجوری از شر شون راحت شدیم.

دلم واسه اون روزها تنگ شده



نویسنده :تنها - ساعت 12:9 روز سه شنبه ۹ شهريور ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

 

چند روزه داشتم سریال فرار از زندان رو نگاه می‌کردم بدجوری معتاد شدم هیچ کاری نمیکردم فقط می‌خواستم ببینم آخرش چه می‌شه دیشب تموم شد ولی‌ اونجوری که می‌خواستم نشد.خیلی‌ ناراحت شدم واسه همه شون.مخصوصاً خانم دکتر و مایکل چون من از تنهای متنفرم و مایکل هر موقع میگفت ما با همیم سارا میگفت این جمله رو خیلی‌ دوست داره.

راستی‌ یه چیزی دیگه که تو این سریال توجه منو جلب کرد سانسور لباس بود خیلی‌ هم خنده دار 

 خدایش این جمهوری اسلامی هم شورشو در آورد خانم‌های که  دامنشون یه خورده کوتاه بود براش دامن ساختن اونم کاش یه کم درست کار کنن حداقل آبروریزی  نباشه اون قسمت رو که علاوه کرده از خود خانم یا زودتر یا دیر تر حرکت می‌کنه و همینطور لباس‌های بدون آستین رو براش آستین ساختن و یه کم جلوی گلشو پوشانده که اصلا رنگش تابلو چه بگم.یکی‌ نمی‌گه نسخهٔ اصلی‌ اون تو بازار چند هزار تومانه شما دارین واسه کی‌ این کار رو می‌کنین.

 



نویسنده :تنها - ساعت 15:30 روز شنبه ۶ شهريور ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین......

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

( واقعا قبولش دارم ولی خدا جون انقدر بینش به ما بده تا فرق توپهای گلف و ماسه های زندگی مون رو بدونیم)

 



نویسنده :تنها - ساعت 11:3 روز چهارشنبه ۳ شهريور ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولی در دل امید به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از این غمخوانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

 

 



نویسنده :تنها - ساعت 10:32 روز سه شنبه ۲ شهريور ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

سلام خدا جونم اومدم یک کوچولو باهات دردودل کنم چون خیلی دلم گرفته

نمی دونم چه کار کنم اصلا نمی دونم چه درسته چه اشتباهه خیلی وقته بد جوری رفتم تو فکر خسته شدم از همه چیز:غربت –تنهای –دوری از پدر مادرو......من وقتی از اینجا برگردم اونهای که کوچک بودند بزرگ شدند دیگه منواصلا نمی شناسند و اونهای که بزرگ بودند هرکدام رفتند دنبال مسیر زندگی خودشون یعنی خط فکری مون کاملا جدا شده و من بعد از این همه تنهای باز تنهای تنهام ولی این تنهای قابل تحمل تره اما اون تنهای واقعا آدم داغون میکنه که تو خونه ای خودم با هیچ کسی حرف مشترک نداشته باشم .

خدا جونم من تو این دنیا خیلی خوب فهمیدم که اینجا فقط جای معامله است و همین(یعنی در مقابل به دست آوردن هرچیزی یه چیزیو باید از دست داد) ولی نمی دونم واقعا در مقابل از دست دادن بهترین دوران زندگیم در تنهای و غربت و این همه سختی چیزی به دست خواهم آورد که ارزشش را داشته باشه؟

البته به این معنی نیست که به هدفم ایمان نداشته باشم اما واقعا گاهی دیگه کارد میرسه به استخوان.

نا شکری نمی کنم الان خیلی ها هستن که آرزوی موقعیت منو می کنن یعنی وقتی با هاشون حرف می زنم بهیم میگن.ع. خوش به حالت ولی اونها چه می دونن که من برای این خوش به حالی چه میکشم .خداجون من که خدا نیستم.

وقتی یادم میاد تو کشورخودم دانشجو بودم چه حالی داشت و لی اینجا چه واقعا دلم میگیره اون همه شوق اشتیاق هیجان فعالیت و.... اما حالا ....

حالا تنهای ها و سختی های خودم حسابش یه طرف ولی باور کن خداجونم وقتی فکر میکنم پدر مادرم درست زمانی که نیاز دارن کسی کنار شون باشه و مواظب شون من دارم اینجا مثلا برای خودم آینده می سازم ولی اونها چه ؟؟؟؟

خدااااااا جوووووون واقعا دلم براشون تنگ شده .

 



نویسنده :تنها - ساعت 19:10 روز يکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

بزرگترین شادی زندگیم این است که هیچ کس نمی داند چقدر غمگینم.

اینو همین امشت پیدا کردم واقعا چقدر با حال این چند روز من توافق داره .خیلی غمگینم,رنجیده خاطرم,ناراحتم, ولی نمی تونم به هیچ کسی بگم که چرا ,از کی,به چه دلیل و خوشحالم که هیچ کس نمی دونه چرا؟؟؟

چون اونجوری تحملش خیلی سختر میشد.



نویسنده :تنها - ساعت 0:12 روز سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    7 نظر   |    لینک ثابت   |   

این همه ریش چه معنی دارد؟؟؟

غیر تشویش چه معنی دارد؟؟؟

یک نخود کله و صد من دستار!!!

این کم و بیش چه معنی دارد؟؟؟

واقعا گاهی به این فکر فرو می روم که ما آدمها چرا اینقدر ادعا مون زیاده وقتی هیچی حالی مو نیست؟؟

 



نویسنده :تنها - ساعت 0:3 روز سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه



نویسنده :تنها - ساعت 2:3 روز يکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸   |    5 نظر   |    لینک ثابت   |   

مثل کبریت کشیدن در باد

دیدن دشوار است.

من که به معجزه ای عشق ایمان دارم

میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد

هرچه بادا باد



نویسنده :تنها - ساعت 23:41 روز جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

1234

 




خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ


آرشیو مطالب

شهریور1389-5 پست
مرداد1389-1 پست
اردیبهشت1389-2 پست
بهمن1388-3 پست
دی1388-2 پست
آذر1388-3 پست
مرداد1388-1 پست
تیر1388-2 پست
خرداد1388-4 پست
اردیبهشت1388-4 پست
فروردین1388-7 پست


مطالب اخیر

ویتامینهای ده گانه‌ای عشق
تجدید خاطرات
احساس
کلاس فلسفه
تنهای
درد و دل
دل شکسته
چه معنی دارد
گفتگو با خدا
ایمان
کلکل حمید مصدق و فروغ فرخ زاد
رهبر
برادری
بیچاره دلم
من


ننویسندگان وبلاگ

تنها


آمار وبلاگ

بازدید امروز: 11
بازدید دیروز: 14
بازدید ماه جاری: 25
بازدید کل: 6290