|
Interview with god مثل کبریت کشیدن در باد دیدن دشوار است. من که به معجزه ای عشق ایمان دارم میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد هرچه بادا باد تو به من خندیدی حمید مصدق من به تو خندیدم فروغ فرخ زاد
لشکری گوسفندانی را که یک شیر هدایت میکند بر لشکری از شیرانی که یک گوسفند هدایت میکند پیروز خواهد شد.پس وای بر ملت که خودگوسفندانی بیش نیستند و رهبر گوسفند نیز دارند. چند روز پیش یکی از دوستان که لندن زندگی میکنه داشت میگفت که یک کلیسا رو گرفتن برای اجرای برنامه های محرم .واقعا منو به فکر وا داشت .هرچه عمیقتر فکر میکردم نتیجه گیری سخت تر میشد.اگر یک عده مسیحی از مسلمان ها تقاضا کنند که حالا نه مکان مذهبی فقط خونه شونو بدن برای اجرای برنامه های مذهبی شون مسلمانها چه جواب میدن؟صادقانه چه جواب میدن؟؟؟؟؟؟؟ صبح وقتی چشمامو باز کردم دیدم داره برف میاد قدمش را مبارک گفتم و آرزو کردم از آمدنش پشیمان نشود مثل من و همه کسانی که وقتی قدم روی زمین میزارن عرق از جبین شان خشک نشده آوای پشیمانی سر میدهند عجیب جادوی دارد این دنیای... واقعا عجیب نیست چیزهای که اون بالاهاست آرزوی شان آمدن به زمین است بسی صبوری به خرج میدهند برای گذر زمان و تلاش میکنند برای رسیدن به مقصود و مقصودشان افتادن به زمین است..... ولی کسانی که این پایین است چه کارها که نمیکنند برای رفتن به بالاها و هر چیزی و هرکسی به هر اندازه ای بالاتر می روند مغرور تر می شود . اما من ماندم خدایا آیا بالا رفتن غرور است یاپایین آمدن؟ یا اصلا غرور یعنی چه؟ فقط میدانم دلم گرفته خیلی دلم گرفته نمی دانم از چه از کی سرگردانم معمای های حل نشده زیاد دارم ولی من که خدانیستم اینو تنها راه فرار از ذهن مغشوشم میدانم در این لحظه ولی ته دلم آرزو دارم روزی معما هام حل بشه.ان شاالله.... در من اندیشه گریز نبوده و نیست در من اعتیاد بودن باقیست. ولی از واژه ای دو وجهی تکرار خسته ام. یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست.
روز دوم کاری یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خوشایند افتاد که واقعا متعجبم کرده بود .داشتم شدیدا کار میکردم چون نمیخوام کسی فکر کنه چون موقتم درست کار نمیکنم که ناگهان یک صدای آشنا به گوشم رسید سرمو بلند کردم یکی از همکلاسی های قدیمی مو دیدم که چندین سال می شد ازش هیچ خبری نداشتم وای حادثه ای خیلی جالبی بود چون اونم تازه همون اونروز استخدام شده بود .توسط اون تونستم دوتا از همکلاسی های دیگه مو هم پیداکنم.اگرچه یکی شون تازه دو هفته میشید پدرشو از دست داده بود خیلی براش متاسف شدم.اونم مثل من خیلی خوشحال شد چون واقعا کسیو میخواست که بتونه راحت باهاش حرفاشو بزنه..... خدارو شکر میکنم که این همه لطف کرد در حق من. |
| ||||||